سفارش تبلیغ
صبا

خبر تلخ زیر و البته اخبار مشابه آن چنان اندوهی به دل می نشاند که بارش دیده هم آن را درمان نمی کند. نمی دانم مسئولان کجایند و چه می کنند. گاهی با ادعای بی خبری سستی و اهمال را توجیه می کنند؛ اما در این واقعه چه پاسخی دارند؟! این جانباز عزیز همه تلاشش را برای اطلاع رسانی و درخواست کمک انجام داده است. حتی اگر جانباز نباشد، آیا نظام برای درمان و سرپناه اینگونه افراد مسئولین ندارد؟ خبر را بخوانید و در این اندوه شریک شوید:

جانباز رفیعی نژاد در حالی سه ماه است که بی خانمان شده و در پارکها و جنگلها و خانه اقوام سکونت دارد که تمامی مدارکش دلالت بر جانبازی در هشت سال دفاع مقدس دارد.حدود یک سال قبل فردی که خود را جانباز دوران دفاع مقدس می نامید در تماس با خبرنگاری عنوان کرد که به دلیل نداشتن درصد جانبازی و عدم توانایی برای کار کردن قادر به اداره زندگی خود و همسر و دو فرزندانش نیست و درخواست حمایت نهادهای مسئول را دارد.

بر اساس گفته های این فرد پس از مشاهده مدارک و سوابقش آگاه شدیم که محمد رفیعی نژاد جانباز شیمیایی هشت سال دفاع مقدس است و امروز به دلیل مشکلات زندگی نیاز به حمایت دارد. راهنماییها و رایزنیها موجب شد تا این جانباز ابتدا به بنیاد شهید استان گلستان، سپس به استانداری و بعد از آن درخواست خود را تا نهاد ریاست جمهوری ارائه کند ولی هیچیک از نهادهای مسئول پاسخگوی مشکلات این جانباز نبودند تا اینکه به دلیل نپرداختن کرایه خانه مجبور شد با خانواده اش در پارک جنگلی ناهار خوران به مدت 64 روز در چادری کوچک زندگی کنند.در این مدت این جانباز بارها با مراجعه به بنیاد شهید کشور پیگیر درخواست سرپناه بود ولی هیچ وقت پاسخی دریافت نکرد و این جانباز با خانواده اش همچنان بدون سرپناه به سر می برند.

محمد رفیعی نژاد متولد 1344 صادره از تهران دوران کودکی خود را در منطقه نظام آباد پایتخت گذراند و توانست با کمک پدرش که حسابدار یک شرکت خصوصی بود مدرک دیپلم خود را اخذ کند. خانواده رفیعی نژاد به علت شغل سرپرست خانواده از تهران به گرگان نقل مکان کردند. محمد رفیعی نژاد 17 ساله بود که وارد سپاه شد و دو سال بعد برای نخستین بار برای حضور در جبهه به منطقه عملیاتی سومار اعزام شد. وی با گذراندن دوره های تخصصی عضو پدافند "ش م ه" یا همان رفع آلودگی شیمیایی زیر نظر سردار هدهدی فرمانده عملیات "ش م ه" شد و پس آن به عنوان یکی از نیروهای اطلاعات عملیات در جبهه حضور داشته و قبل از مجروحیت مسئولیت آموزشهای مقابله با حملات شیمیایی را نیز برعهده داشت.

محمد رفیعی نژاد در گفتگو با خبرنگار در مورد نحوه مجروحیتش می گوید: عملیات والفجر هشت بود و آن زمان ماسکهای آمریکایی فیلترهای خوبی نداشت و تاریخ انقضا آن گذشته بود و با اینکه لباس و تجهیزات مقابله با حملات شیمیایی داشتم ولی باز هم آلوده شدم البته آن زمان متوجه این آلودگی نشده بودم.

سال 65 به سپاه برگشتم و در سال 67 ازدواج کردم و از سپاه خارج شده و روی یک بلدوزر کار می کردم و مدتی هم در تراشکاری مشغول بودم. چندین طرح صنعتی ابداع کردم که به دلیل نداشتن سرمایه کافی شکست خوردم ولی وضعیت متوسطی در جامعه داشتم. همه چیز عادی بود تا اینکه در سال 82 سرفه های خشک امانم را برید و عوارض شیمیایی پدیدار شد. ابتدا پزشکان متوجه دلیل بیماری نبودند ولی با چند پرسش متوجه شدند علت مصدومیت، استنشاق گاز خردل بوده است.

دوستانم گفتند بروم به دنبال مدارکی که ثابت کند من شیمیایی شدم. پس از دریافت تمامی مدارک به کمیسیون پزشکی سپاه رفتم و این کمیسیون تائید کرد که من جانباز شیمیایی هستم. آن زمان مسئول کمیسیون دکتر مصطفی قانعی که امروز معاون وزیر بهداشت است بود. حتی در کمیسیون عالی هم شیمیایی بودنم تائید و گواهی مجروحیتم صادر شد.

پس از احراز جانبازی ، برای اخذ درصد جانبازی نیاز به تائید بنیاد شهید داشتم که بنیاد شهید با تائید احراز جانبازی اعلام کرد: شما مصدوم شیمیایی هستید ولی فاقد ضایعه اختصاصی خردل به ریه و چشم و پوست هستید. امروز شاید سالها می گذرد و بنیاد شهید همچنان با اینکه قبول دارد من جانباز شیمیایی هستم ولی نه درصدی به من داده و نه من را بیمه کرده و حتی کارت جانبازی هم برای من صادر نکرده است.

محمد رفیعی نژاد در مورد مشکلات کنونی زندگی اش به خبرنگار گفت: حدود پنج سال است که بیکارم و هر چه پس انداز داشته ایم هزینه کردیم. دو فرزند به نام فاطمه 16 ساله و جعفر 13 ساله دارم. تمام اسباب خانه را فروختیم و مادر همسرم که مادر شهید است از مستمری بیمه قدری به ما کمک می کرد که چند ماهی است دیگر این پول کفاف زندگی خودش را هم نمی دهد.

صاحب خانه ما در گرگان خارج از کشور زندگی می کند و وکیلش مسئول اجاره دادن خانه است. در این چند سال وکیل صاحبخانه به این امید که مشکل ما در بنیاد شهید حل می شود شکایتی نداشت ولی اجاره خانه ها آنقدر روی هم تلمبار شد که با 11 میلیون اجاره عقب افتاده مواجه شدیم.

چون خانه مادر همسرم کوچک است و مادر خودم هم مستاجر است مجبور شدیم 64 روز با خانواده در داخل چادری در جنگل ناهارخوران زندگی کنیم ولی این مدت بسیار سخت گذشت.الان مدرسه ها باز شده و بچه ها مجبور شدند به خانه مادر همسرم بروند ولی من و همسرم سرگردانیم. همسرم می گوید کاری بکن و من یک پایم تهران است و پای دیگرم گرگان. حتی بچه های دانشجوی دانشگاه امام صادق(ع) از من دعوت کردند تا آنجا بروم و با حضور رئیس بنیاد شهید مشکلاتم حل شود. من رفتم ولی کسی از بنیاد شهید نیامد.

حتی یک نامه به دفتر ریاست جمهوری دادم که آقای ثمره هاشمی دستیار ارشد رئیس جمهور خطاب به بنیاد شهید نوشتند که به لحاظ اولویت در مورد رسیدگی به درصد جانبازی ام اقدام شود. که بنیاد شهید در پاسخ نوشت: ایشان درصد جانبازی ندارند و باید مدارک جدیدی ارائه کنند. در حالی که تمام مدارک من حاضر و آماده است و مدرک جدیدی نمی توان ایجاد کرد.

حتی نامه ای از سوی ریاست جمهوری به رئیس سازمان بهزیستی برای تامین مسکن ما ارسال شد که در چارچوب وظایف بهزیستی نبود. دیگر کار به جایی رسید که با اورژانس اجتماعی تماس گرفتم ولی باز هم نتیجه ای نداشت.جانباز رفیعی نژاد می گوید: گاهی پسرم به من طعنه می زند و می گوید: بابا اگر جنگ شود باز هم به جبهه می روی ؟!..این جانباز می گوید: ما که از خیر زندگی پس از جنگ گذشتیم . فقط نمیدانم چطور به روی فرزندان و همسرم نگاه کنم و نمی دانم پس از مرگم چه بر سر خانواده ام می آید.


نوشته شده در  چهارشنبه 90/7/20ساعت  10:7 صبح  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
دیکتاتوری و بازی با قانون!
قضاوت با خوانندگان!
ابهامات چک عودتی!!!
همان حکایت سنگ بزرگ؟!
امام جمعه؛ کفیل دولت یا وکیل ملت؟!
جیبهای خالی و ادعاهای واهی!
اجر شما با اقوام مدیران!
گوشهای ناشنوا و غصه های مردم!
بخور و بچاپ فوق العاده!
منتظر اقدام یا ابلاغیه؟!
[عناوین آرشیوشده]