سفارش تبلیغ
صبا

این روزها از مشایی گفتن مد شده است. برای این که از قافله مد عقب نمانم، در این یادداشت درباره (او / آن / ایشان / این) (هر خواننده هر لغتی خواست انتخاب کند!) خواهم نوشت. در یادداشتی که به زودی با عناون "مشایی از نگاهی نو" انشاء الله خواهم نگاشت، مطلبی دیگری می آورم که شاید تازگی داشته باشد. در این یادداشت خاطره اولین برخوردم را با (او / آن / ایشان / این!) می نگارم.

سالها پیش هنگامی که جریان اصلاحات بر کشور حاکم بودند و آقای احمدی نژاد شهردار بود، با همکاری بسیاری از نهادهای دولتی و دانشگاهها و با حمایت انشاء الله برای رضای خدای برخی مراکز، همایش بین المللی علم و دین در دانشگاه تهران برگزار شد. نگارنده نیز به علت اقتضای شغل آن روزهایش، در همایش حضور داشت تا با رصد سخنرانیها، مباحث مناسب پخش در رسانه ملی را انتخاب و پیگیری کند. در هیأت رئیسه این همایش و سخنرانان و نشستهای تخصصی آن بسیاری از چهره های علمی و معروف حوزه و دانشگاه حضور داشتند. این همایش که در طول دو یا سه روز برگزار می شد، با پیام آیت الله جوادی آملی که علمی و وزین و مناسب شأن حاضران این همایش تخصصی بود، جلسه شروع شد. سخنران بعدی اعلام شد. نامش در آن جمع علمی کاملاً ناآشنا بود. و آن هم کسی نبود جز رئیس سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران در آن روزها!

با وسواس سخنرانی را گوش کردم که در انتخاب و اعلام دچار اشتباهی نوشتم؛ هر چه بیشتر گوش کردم کمتر فهمیدم؛ فکر نکنید که خیلی عالمانه بود؛ چون در همان ده دقیقه اول این سخنرانی، پچ پچها شروع شد و تا آخر این سخنرابی بسیار طولانی ادامه یافت و بعدها شنیدم که موج اعتراضات پیرامون چرایی انتخاب این سخنران در چنین جلسه علمی به هیأت رئیسه و اساتید حاضر در آن نشست هم رسیده بوده است. و البته بنده در همان ده دقیقه اول به همکارانم گفته بودم که ضبط را متوقف کنند که جز هدر دادن امکانات سازمان حاصلی ندارد!

بعداً که یکی از اعضای علمی همایش را دیدم، من هم انتقاد کردم و از این که (او / ایشان / آن / این) که بوده و چرا انتخاب شده، پرسیدم. آن استاد فرزانه با صراحت گفت که شهرداری تهران از حامیان مالی همایش بوده و شرط حمایتش، حضور شهرداری در  سخنرانی افتتاحیه و اختصاص وقت برای نماینده معرفی شده توسط شهردار است که ما هم ناچار پذیرفته بودم و ای کاش نمی پذیرفتیم که هم بی ربط و هم غیر عالمانه و هم بسیار بیش از وقت سخن گفت.

نگارنده اعتراف می کند که هر چند دیر اما و بالاخره، امروز اندکی فهمیده ام که او می خواست چه کسی بشود و البته همچنان نمی دانم که او که بود و که هست!


نوشته شده در  جمعه 90/7/29ساعت  8:40 عصر  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

مدیریت پارسی بلاگ که در واقع میزبان وبلاگ حاضر است، یادداشتهای کاربران در وبلاگهایشان را بررسی می کند و پس از انتخاب آنها در مجله الکترونیکی پارسی نامه درج می کند. این مجله بخشهای مختلفی دارد. آدرس مجله چنین است: http://www.parsiblog.com/Mag

در حدود دو ماهی که از شروع وبلاگم می گذرد، شش نوشته به شرح زیر در برگزیده های مجله قرار گرفته است:

1. آخرین نوشته با نام توهم در کمین. 2 . چکش نظارتی. 3 . اپراتور رفته گل بچینه. 4 . بیله دیگ، بیله چغندر . 5 . اطلاعیه گرههای فشار. 6 . سیاه، خاکستری یا سفید.

سوال مهمی که هدف از نگارش این یادداشت است آنکه، ملاک انتخاب برگزیده ها چیست؟ در این موضوع خودم به نتیجه خاصی نرسیده ام.


نوشته شده در  چهارشنبه 90/7/27ساعت  12:39 عصر  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

پادوی اصلح!

با عینک سیاه، همه جا سیاه دیده می شود. البته با عینک سبز یا قرمز یا آبی هم دنیا سبز و و قرمز و آبی دیده می شود. انتخابات نزدیک است و خیلیها در تلاشند خودی نشان دهند. آن که فعلا نماینده است، همه کارها و خدمات مثبت سیاسی و عمرانی و فرهنگی و اجتماعی و ورزشی در حوزه  انتخابیه خود را محصول تلاش خستگی ناپذیر و مخلصانه خود می داند. از سویی دیگر، آن کس که در صدد است به صندلی سبز مجلس راه یابد و فعلا فقط کاندیدای مجلس است، سراسر حوزه انتخابیه را ضعف و نقص و کم کاری می بیند و حوزه و شهرستان محل کاندیداتوری خود را از این حیث از همه جا عقب افتاده تر می داند!

اما وظیفه اولیه و ذاتی مجلس و نمایندگان آن چیست؟! در تبلیغات انتخابات مخصوصا در غیر شهرهای بزرگ، حرفی از سیاستهای کلان کشور و بحث قانونگذاری و نظارت مطرح نیست. در واقع بسیاری از کاندیداها تلاش می کنند خود را بهترین پادوی شهر بدانند. تردیدی نیست که با توجه به شرایط فعلی صنعت و اقتصاد و بانکها و رانت نمایندگی، این پادویی بسیار نون و آبدار است.

برخی چاره را در انتخابات استانی دیدند؛ که البته کاهش مشارکت مردم مخصوصا شهرهای کوچک، بزرگترین مانع در این راه است. فرضهای دیگری هم مطرح است اما نقطه مشترک همه آنها آن است که وضع فعلی نواقصی دارد.

به نطر می رسد یکی از راههای کنترل بر رانت نمایندگی، محاسبه اموال نمایندگان و بستگان درجه اول و حتی دوم ایشان در پیش و پس از نمایندگی است. آخه معلوم نیست نماینده ای که دو میلیون حقوق دارد و وتمام وقتش درگیر است چگونه سرمایه گذاریهای کلان و البته سالم خواهد داشت!


نوشته شده در  سه شنبه 90/7/26ساعت  9:50 عصر  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

مطلب حاضر را یکی از دوستانم برایم ایمیل کرده است. بسیار به دلم نشست. مناسب دیدم که اکنون که کمتر فرصت نگارش یادداشت جدید دارم، شما خواننده گرامی هم از این متن بهره مند شوید. بخوانید و اگر مناسب دانستید نظر بدهید:

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت:
فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می
گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط
مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می
گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم
گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم:
چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند:
مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می
گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت:
وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم
گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می
گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد.
همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می
گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط
بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج
کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان.
زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک
ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت:
مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در
اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی
جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان
بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند.


نوشته شده در  یکشنبه 90/7/24ساعت  2:54 عصر  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

خبر تلخ زیر و البته اخبار مشابه آن چنان اندوهی به دل می نشاند که بارش دیده هم آن را درمان نمی کند. نمی دانم مسئولان کجایند و چه می کنند. گاهی با ادعای بی خبری سستی و اهمال را توجیه می کنند؛ اما در این واقعه چه پاسخی دارند؟! این جانباز عزیز همه تلاشش را برای اطلاع رسانی و درخواست کمک انجام داده است. حتی اگر جانباز نباشد، آیا نظام برای درمان و سرپناه اینگونه افراد مسئولین ندارد؟ خبر را بخوانید و در این اندوه شریک شوید:

جانباز رفیعی نژاد در حالی سه ماه است که بی خانمان شده و در پارکها و جنگلها و خانه اقوام سکونت دارد که تمامی مدارکش دلالت بر جانبازی در هشت سال دفاع مقدس دارد.حدود یک سال قبل فردی که خود را جانباز دوران دفاع مقدس می نامید در تماس با خبرنگاری عنوان کرد که به دلیل نداشتن درصد جانبازی و عدم توانایی برای کار کردن قادر به اداره زندگی خود و همسر و دو فرزندانش نیست و درخواست حمایت نهادهای مسئول را دارد.

بر اساس گفته های این فرد پس از مشاهده مدارک و سوابقش آگاه شدیم که محمد رفیعی نژاد جانباز شیمیایی هشت سال دفاع مقدس است و امروز به دلیل مشکلات زندگی نیاز به حمایت دارد. راهنماییها و رایزنیها موجب شد تا این جانباز ابتدا به بنیاد شهید استان گلستان، سپس به استانداری و بعد از آن درخواست خود را تا نهاد ریاست جمهوری ارائه کند ولی هیچیک از نهادهای مسئول پاسخگوی مشکلات این جانباز نبودند تا اینکه به دلیل نپرداختن کرایه خانه مجبور شد با خانواده اش در پارک جنگلی ناهار خوران به مدت 64 روز در چادری کوچک زندگی کنند.در این مدت این جانباز بارها با مراجعه به بنیاد شهید کشور پیگیر درخواست سرپناه بود ولی هیچ وقت پاسخی دریافت نکرد و این جانباز با خانواده اش همچنان بدون سرپناه به سر می برند.

محمد رفیعی نژاد متولد 1344 صادره از تهران دوران کودکی خود را در منطقه نظام آباد پایتخت گذراند و توانست با کمک پدرش که حسابدار یک شرکت خصوصی بود مدرک دیپلم خود را اخذ کند. خانواده رفیعی نژاد به علت شغل سرپرست خانواده از تهران به گرگان نقل مکان کردند. محمد رفیعی نژاد 17 ساله بود که وارد سپاه شد و دو سال بعد برای نخستین بار برای حضور در جبهه به منطقه عملیاتی سومار اعزام شد. وی با گذراندن دوره های تخصصی عضو پدافند "ش م ه" یا همان رفع آلودگی شیمیایی زیر نظر سردار هدهدی فرمانده عملیات "ش م ه" شد و پس آن به عنوان یکی از نیروهای اطلاعات عملیات در جبهه حضور داشته و قبل از مجروحیت مسئولیت آموزشهای مقابله با حملات شیمیایی را نیز برعهده داشت.

محمد رفیعی نژاد در گفتگو با خبرنگار در مورد نحوه مجروحیتش می گوید: عملیات والفجر هشت بود و آن زمان ماسکهای آمریکایی فیلترهای خوبی نداشت و تاریخ انقضا آن گذشته بود و با اینکه لباس و تجهیزات مقابله با حملات شیمیایی داشتم ولی باز هم آلوده شدم البته آن زمان متوجه این آلودگی نشده بودم.

سال 65 به سپاه برگشتم و در سال 67 ازدواج کردم و از سپاه خارج شده و روی یک بلدوزر کار می کردم و مدتی هم در تراشکاری مشغول بودم. چندین طرح صنعتی ابداع کردم که به دلیل نداشتن سرمایه کافی شکست خوردم ولی وضعیت متوسطی در جامعه داشتم. همه چیز عادی بود تا اینکه در سال 82 سرفه های خشک امانم را برید و عوارض شیمیایی پدیدار شد. ابتدا پزشکان متوجه دلیل بیماری نبودند ولی با چند پرسش متوجه شدند علت مصدومیت، استنشاق گاز خردل بوده است.

دوستانم گفتند بروم به دنبال مدارکی که ثابت کند من شیمیایی شدم. پس از دریافت تمامی مدارک به کمیسیون پزشکی سپاه رفتم و این کمیسیون تائید کرد که من جانباز شیمیایی هستم. آن زمان مسئول کمیسیون دکتر مصطفی قانعی که امروز معاون وزیر بهداشت است بود. حتی در کمیسیون عالی هم شیمیایی بودنم تائید و گواهی مجروحیتم صادر شد.

پس از احراز جانبازی ، برای اخذ درصد جانبازی نیاز به تائید بنیاد شهید داشتم که بنیاد شهید با تائید احراز جانبازی اعلام کرد: شما مصدوم شیمیایی هستید ولی فاقد ضایعه اختصاصی خردل به ریه و چشم و پوست هستید. امروز شاید سالها می گذرد و بنیاد شهید همچنان با اینکه قبول دارد من جانباز شیمیایی هستم ولی نه درصدی به من داده و نه من را بیمه کرده و حتی کارت جانبازی هم برای من صادر نکرده است.

محمد رفیعی نژاد در مورد مشکلات کنونی زندگی اش به خبرنگار گفت: حدود پنج سال است که بیکارم و هر چه پس انداز داشته ایم هزینه کردیم. دو فرزند به نام فاطمه 16 ساله و جعفر 13 ساله دارم. تمام اسباب خانه را فروختیم و مادر همسرم که مادر شهید است از مستمری بیمه قدری به ما کمک می کرد که چند ماهی است دیگر این پول کفاف زندگی خودش را هم نمی دهد.

صاحب خانه ما در گرگان خارج از کشور زندگی می کند و وکیلش مسئول اجاره دادن خانه است. در این چند سال وکیل صاحبخانه به این امید که مشکل ما در بنیاد شهید حل می شود شکایتی نداشت ولی اجاره خانه ها آنقدر روی هم تلمبار شد که با 11 میلیون اجاره عقب افتاده مواجه شدیم.

چون خانه مادر همسرم کوچک است و مادر خودم هم مستاجر است مجبور شدیم 64 روز با خانواده در داخل چادری در جنگل ناهارخوران زندگی کنیم ولی این مدت بسیار سخت گذشت.الان مدرسه ها باز شده و بچه ها مجبور شدند به خانه مادر همسرم بروند ولی من و همسرم سرگردانیم. همسرم می گوید کاری بکن و من یک پایم تهران است و پای دیگرم گرگان. حتی بچه های دانشجوی دانشگاه امام صادق(ع) از من دعوت کردند تا آنجا بروم و با حضور رئیس بنیاد شهید مشکلاتم حل شود. من رفتم ولی کسی از بنیاد شهید نیامد.

حتی یک نامه به دفتر ریاست جمهوری دادم که آقای ثمره هاشمی دستیار ارشد رئیس جمهور خطاب به بنیاد شهید نوشتند که به لحاظ اولویت در مورد رسیدگی به درصد جانبازی ام اقدام شود. که بنیاد شهید در پاسخ نوشت: ایشان درصد جانبازی ندارند و باید مدارک جدیدی ارائه کنند. در حالی که تمام مدارک من حاضر و آماده است و مدرک جدیدی نمی توان ایجاد کرد.

حتی نامه ای از سوی ریاست جمهوری به رئیس سازمان بهزیستی برای تامین مسکن ما ارسال شد که در چارچوب وظایف بهزیستی نبود. دیگر کار به جایی رسید که با اورژانس اجتماعی تماس گرفتم ولی باز هم نتیجه ای نداشت.جانباز رفیعی نژاد می گوید: گاهی پسرم به من طعنه می زند و می گوید: بابا اگر جنگ شود باز هم به جبهه می روی ؟!..این جانباز می گوید: ما که از خیر زندگی پس از جنگ گذشتیم . فقط نمیدانم چطور به روی فرزندان و همسرم نگاه کنم و نمی دانم پس از مرگم چه بر سر خانواده ام می آید.


نوشته شده در  چهارشنبه 90/7/20ساعت  10:7 صبح  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

 در یکی از یادداشتهای قبلی با عنوان " بانک رئیس جمهور " درباره نامگذاری طرح با پیشوند "مهر" نکته ای آورده بودم. عین مقدمه و بند اول یادداشت گذشته را می آورم و سپس خبر کشف جدید را اعلام می کنم. آن یادداشت چنین شروع شده بود:

در خبرها خواندم بانک قرض الحسنه مهر ایران با صندوق مهر امام رضا علیه السلام با هم ادغام خواهند شد. خبرگزاریهای مختلف این خبر را پوشش دادند که با جستجوی ساده اینترنتی سایتهای متعددی که این خبر را متشر کردند یافت می شود.  هیچ مقام مسئولی هم آن را تکذیب نکرد. البته سایت الف به جای این که تیتر بزند این دو بنگاه اقتصادی ادغام می شوند تیتر زد که ادغام شدند. (ر.ک: سایت الف، کد خبر 112451، تاریخ 8 مرداد 1390). و البته یک مقام مسئول در صندوق مهر امام رضا علیه السلام اظهار کرد که این ادغام غیر قانونی است! (خبرگزاری مهر، تاریخ 6 مرداد 1390).در خصوص این خبر و حواشی آن چند نکته تقدیم می شود:

1. نمی دانم رئیس جمهور چرا علاقه شدیدی به عنوان « مهر » دارد؟! شاید معتقد است که به کار بردن زیاد این کلمه باعث مهربانی بیشتر بین مردم و مسئولان و بین مردم با مردم می شود. در عنوان هر دو موسسه اقتصادی فوق، واژه مهر وجود دارد.  البته مسکن مهر را هم در نظر داشته باشید.

تا اینجا مربوط به یادداشت قبلی بود. اما کشف جدید:

چند روز قبل در یکی از شهرها سالن ورزشی دیدم با عنوان: سالن ورزشی مهر ولی عصر (ع)

و باز هم این سوال برایم تکرار شد که راز سربسته تکرار نام مهر توسط رئیس جمهور چیست؟ قدیمترها می گفتند با حلوا حلوا دهن شیرین نمی شود.


نوشته شده در  سه شنبه 90/7/19ساعت  3:18 عصر  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

گذری در وبلاگها داشتم. داستانی خواندم که رمزگشایی آن برای همه سودمند است. داستان چنین است که:

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
مضطر شد.از دور بقعه امامزاده ای را دید. با دلی منقلب و از صمیم قلب گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، اگر از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت.
گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم!
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنها را خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُر خورد و پایش به زمین رسید، نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی! چه کشکی چه پشمی؟

و خدا در قرآن می فرماید:

و آن گاه که سختی را از او برداشتیم، چنان می گذرد که گویا هرگز ما را برای برطرف کردن مشکلش نخوانده بوده است! (سوره یونس، آیه 12)

فرافکنی نکنیم و همواره به ریش اینگونه چوپانها نخندیم. حقیقت همین نزدیکی است.


نوشته شده در  دوشنبه 90/7/18ساعت  1:42 عصر  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

نمی دانم فلسفه تشکیل دفاتری که قبلاً پلیس 10+ خوانده می شد و امروزه به نام دفتر پیشخوان خدمات دولت الکترونیک خوانده می شود، چه بوده است. خاطره کوتاه و نقد مختصری که در این یادداشت می آورم، ارزش و اهمیت داشت تا تفصیل بیشتری بیابد؛ اما فعلا به همین مقدار کفایت می کنم. اعتبار گواهینامه های رانندگی قبلا ده سال بود و ظاهرا الان پنج سال است. برای تمدید گواهینامه باید به همین دفاتر مراجعه کنی و هفت خوان رستم را طی کنی. در یکی از این خوانها باید فیشی بپردازید به مبلغ یکصد تومان (همان هزار ریال رسمی). و جالب این که در این دفتر امکانات هیچگونه پرداخت الکترونیکی و اینترنتی وجود ندارد. جالب تر اینکه پس از سوال معلوم شد اصلا اجازه ندارید تا از این روشها پرداخت کنید! فقط فیش صد تومانی به روش پرداخت سنتی با ایستادن در شعب شلوغ بانک ملی در شهرهای بزرگ قبول است و نه هیچ راه دیگری!

بنا به ادعای اهل فن، هزینه دریافت این فیش برای بانک چند برابر این مبلغ است. و به همین نشانه، بانکها برای دریافت قبوض آب و برق و گاز و تلفن چند برابر مبلغ را از دستگاهها بابت دریافت نقدی، مطالبه می کنند.

به نظر شما تناسب این کار با آنچه با اسم پرهیاهوی دفتر پیشخوان خدمات دولت الکترونیک خوانده می شود، چیست؟ یعنی می خواهند در دروازه ورود به این خدمات بگویند توقع زیادی نداشته باش! یا می خواهند یک بخشی از کار را غیر الکترونیک نگه دارند تا قدر خدمات الکترونیک را بدانیم؟! آیا کسی که چنین قانون و مبلغ و روش پرداختی را تدوین و لازم الاجرا کرده، از خیلی چیزها سر در می آورد و ما نمی فهمیم؟! و شاید این روش برای بالا بردن آستانه تحمل مراجعان محترم است که دولت برای تکریم آنها قانونها وضع کرده و می کند. تا نظر شما خواننده محترم چه باشد!


نوشته شده در  شنبه 90/7/16ساعت  5:45 عصر  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

در آستانه ولادت امام رضا علیه السلام برخی از کرامتها و فضایل حضرت در این یادداشت تقدیم می شود. اگر فضای چشمتان بارانی شد، بر همه کویرها ببارد. التماس دعا.

نشانه موی پیامبر صلی الله علیه و آله 

مردی از نوادگان انصار خدمت امام رضا علیه السلام رسید. جعبه ای نقره ای رنگ به امام داد و گفت:

«آقا! هدیه ای برایتان آورده ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است.که از اجدادم به من رسیده است».

حضرت رضا علیه السلام دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهای پیامبر است».

مرد با تعجب و کمی دلخوری به امام نگاه کرد و چیزی نگفت. امام که فهمید مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روی آتش گرفت. هرسه رشته سوخت، اما به محض این که چهار رشته موی پیامبر صلی الله علیه و آله روی آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن کرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن کرد.

صحبت گنجشک با امام علیه السلام 

راوی: سلیمان (یکی از اصحاب امام رضا علیه السلام )

حضرت رضا علیه السلام در بیرون شهر، باغی داشتند. گاه گاهی برای استراحت به باغ می رفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته می شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می رسید. انگار با جیک جیک خود، چیزی می گفت.

امام علیه السلام حرکتی کردند و رو به من فرمودند:

« سلیمان! ... این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمی به جوجه هایش حمله کرده است. زودباش به آن ها کمک کن!...

با شنیدن حرف امام در حالی که تعجب کرده بودم بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم. آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم که پایم به پله های لب ایوان برخوردکرد و چیزی نمانده بود که پرت شوم...

با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می گوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آیا این کافی نیست؟!»

میهمان دوستی امام علیه السلام 

راوی: یکی از نزدیکان امام رضا علیه السلام 

مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید».

امام رضا علیه السلام فرمودند: «خوش آمدی!»

«ببخشید که دیروقت رسیدم. بی پناه بودن مرا مجبورکرد که دراین وقت شب، مزاحم شما شوم».

امام لبخندی زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده ای میهمان دوست هستیم».

در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرونشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمنده ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم».

امام در حالی که با تکه پارچه ای، روغن را از دستش پاک می کرد، فرمودند: «ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».

ابرهای سیاه

راوی: حسین بن موسی

از شما چه پنهان شک داشتم. نه به شخص امام رضا علیه السلام ؛ نه!... فقط باورم نمی شد که واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع داشته باشند.

آن روز صبح به همراه امام رضا علیه السلام از مدینه خارج شدیم. در راه فکر کردم که چقدر خوب می شد اگر می توانستم امام را آزمایش کنم.

در همین فکرها بودم که امام پرسیدند: «حسین!... چیزی همراه داری که از باران در امان بمانی؟!»

فکر کردم که امام با من شوخی می کند، اما به صورتش که نگاه کردم، اثری از شوخی ندیدم. با تردید گفتم: «فرمودید باران؟! امروز که حتی یک لکّه ابر هم در آسمان نیست...».

هنوز حرفم تمام نشده بود که با قطره ای باران که روی صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم. سرم را که بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهای سیاه از گوشه و کنار آسمان به طرف ما می آمدند و جایی درست بالای سرِ ما، درهم می پیچیدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شدید شد که مجبور شدیم به شهر برگردیم.

شربت گوارا

راوی: ابوهاشم جعفری

به سخنان امام گوش می دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر می کرد. تشنگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیای حضور امام، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در همین موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: «کمی آب بیاورید!»

خادم امام ظرفی آب آورد و به دست ایشان داد. امام، برای این که من، بدون خجالت، آب بخورم، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.

نه! نمی شد. اصلاًنمی توانستم تحمل کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابی تشنگی ام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضای آب کنم. این بار هم امام نگاهی به چهره ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: «کمی آرد و شکر و آب بیاورید».

وقتی خادم برای امام رضا علیه السلام آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقداری هم شکر روی آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمی دانم از شرم بود یا از خوشحالی که تشکّر را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام رضا علیه السلام ناخودآگاه دستم را به طرف ظرف شربت درازکردم.

شربت گوارایی است. بنوش ابوهاشم!... بنوش که تشنگی ات را از بین می برد.

شما امام من هستید

یکی از دوستان ابن ابی کثیر

بعد از شهادت امام موسی کاظم علیه السلام ، همه درباره امام بعدی دچار شک و تردید شده بودند. همان سال برای زیارت خانه خدا و دیدار بستگانم به مکّه رفتم.

یک روز، کنار کعبه، علی بن موسی الرضا علیه السلام را دیدم. با خود گفتم: «آیا کسی هست که اطاعتش بر ما واجب باشد؟»

هنوز حرفم تمام نشده بود که حضرت رضا علیه السلام اشاره ای کردند و گفتند: «به خدا قسم! من کسی هستم که خدا اطاعتش را واجب کرده است».

خشکم زد. اول فکر کردم شاید متوجه نبوده ام و با صدای بلند چیزی گفته ام. اما خوب که فکر کردم، یادم آمد که حتی لب هایم هم تکان نخورده اند. با شرمندگی به امام رضا علیه السلام نگاه کردم و گفتم: «آقا!... گناه کردم... ببخشید!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستید».

حرف «ابن ابی کثیر» که به این جا رسید، نگاهش کردم ... بغض راه گلویش را گرفته بود.

آخرین طواف

راوی: موفّق (یکی از خادمان امام علیه السلام )

حضرت جواد علیه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرین سفری بود که همراه با امام رضا علیه السلام به زیارت خانه خدا می رفتیم. خوب به یاد دارم...

حضرت جواد را روی شانه ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف می کردیم. در یکی از دورهای طواف، حضرت جواد خواست تا در کنار «حجرالاسود» بایستیم. اوّل حرفی نزدم، امّا بعد هرچه سعی کردم از جا بلند نشد. غم، در صورت کوچک و قشنگش موج می زد. به زحمت امام رضا علیه السلام را پیدا کردم و هر چه پیش آمده بود، گفتم. امام، خود را به کنار حجرالاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به یاد دارم.

«پسرم! چرا با ما نمی آیی؟»

«نه پدر! اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما می آیم».

«بگو پسرم!»

«پدر! آیا مرا دوست دارید؟»

«البته پسرم!»

«اگر سؤال دیگری بپرسم، جواب می دهید؟»

«حتما پسرم».

«پدر!... چرا طواف امروز شما با همیشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرین دیدار شما با کعبه است».

سکوت سنگینی بر لب های امام نشست. یاد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خیره شدم. اشک در چشم امام جمع شده بود. امام فرزندش را در آغوش گرفت. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و... .

سؤالی که فراموش کرده بودیم

راوی: اسماعیل بن مهران

من و «احمد بَزَنطی» در دِه صَریا در مورد سن حضرت رضا علیه السلام صحبت می کردیم. از احمد خواستیم که وقتی به حضور امام رسیدیم، یادآوری کند که سن امام را از خودشان بپرسیم.

روزی توفیق دیدار امام، نصیب مان شد. آن موقع، ما، جریان سؤال از سن امام را به کلّی فراموش کرده بودیم، امّا به محض این که احمد را دید، پرسید:

«احمد! ... چند سال داری؟»

سی و نه سال.

امام فرمود: «امّا من چهل و چهار سال دارم».

به سوی شهر غربت

راوی: سجستانی

روز عجیبی بود. فرستاده مأمون خلیفه عباسی آمده بود تا امام را از مدینه به سوی خراسان روانه کند. چهره و حرکات امام، همه و همه، نشانه های جدایی بودند. وقتی خواست با تربت پیامبر صلی الله علیه و آله وداع کند، چند بار تا کنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدایی را نداشت.

طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این که قرار بود امام به جای مأمون در آینده خلیفه شود، به ایشان تبریک گفتم، امّا با دیدن اشک امام، دلم گرفت. سکوت تلخی روی لب هایم نشست. امام فرمودند:

«خوب مرا نگاه کن!... حرکتم به سوی شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانی!... بدن من در کنار قبر هارون پدر مأمون دفن خواهد شد».

گلیم کهنه اتاق

راوی: نعمان بن سعد

کنار امیرالمؤمنین علی علیه السلام نشسته بودم. امام نگاهی به من کردند و فرمودند:

«نعمان!... سال ها بعد، یکی از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده ای شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، علی است. اسم پدرش هم مانند اسم پسر«عمران»، موسی است. این را بدان! هرکس که قبر او را زیارت کند، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید... به خاطر پسرم علی».

حرف امام که تمام شد، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم. با خودم گفتم: «این درست!... امّا من چرا گناه کنم که به خاطر بخشش، امام رضا علیه السلام را زیارت کنم؟ باید به خاطر دلم و برای محبتم به اهل بیت علیهم السلام او را زیارت کنم».

به امام نگاه کردم. انگار با لبخندش حرفم را تأیید می کرد.

در یادِ مایی

راوی: عبداللّه بن ابراهیم غفاری

تنگ دست بودم و روزگارم به سختی می گذشت. یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا علیه السلام را ببینم. می خواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتی صبر کند.

زمانی که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه ای بخورم. بعد از غذا، از هر دری سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلاً به چه منظوری به صریاء آمده بودم. مدّتی که گذشت، حضرت رضا علیه السلام ، اشاره کردند که گوشه سجاده ای را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشته ای هم کنار پول ها قرار داشت. یک روی آن نوشته بود: «لا اله الاّ اللّه ، محمد رسول اللّه ، علی ولی اللّه ». و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم: «ما تو را فراموش نکرده ایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیّه اش هم خرجی خانواده ات است».

کوه و دیگ

راوی: ابا صلت هروی

همراه امام وارد «مرو» شدیم. نزدیک «دهِ سرخ» توقف کردیم. مؤذن کاروان، نگاهی به خورشید کرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».

امام پیاده شدند و آب خواستند. نگاهی به صحرا کردیم. اثری از آب نبود. نگران برگشتیم. امّا از تعجّب زبانمان بند آمد. امام با دست شان مقداری از خاک را گود کرده بود و چشمه ای ظاهر شده بود.

وارد «سناباد» شدیم. کوهی نزدیک سناباد بود که از سنگ آن، دیگ های سنگی می ساختند. امام به تخته سنگی از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند:

«خدایا!... غذاهایی را که مردم با دیگ های این کوه می پزند، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن!»

فکر می کنم خدا به برکت دعای امام، به کوه، نظر خاصی کرد. چون امام خواستند که از آن روز به بعد، غذایشان را فقط در دیگ هایی بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده باشد.

روز بعد، پس از کمی استراحت، امام به طرف محلی که «هارون» پدر مأمون در آن دفن شده بود، حرکت کردند. مأموران حکومتی جار زدند که امام می خواهد قبر هارون را زیارت کند، امّا امام با یک حرکت ساده، نقشه های مأموران را نقش بر آب کرد. آن حرکت هم این بود که کنار قبر هارون ایستادند و با انگشت، خطی در کنار قبر، کشیدند. بعد رو به ما فرمودند:

این جا قبر من خواهد شد... شیعیان ما به این جا خواهند آمد و مرا زیارت خواهند کرد... و هرکس به دیدار قبرم بیاید، خدا لطفش را شامل حال او خواهد کرد.

بعد رو به قبله ایستادند و نماز خواندند و با سجده ای طولانی، چیزهایی را زیر لب زمزمه کردند. اشک در چشمم جمع شده بود.


نوشته شده در  چهارشنبه 90/7/13ساعت  12:54 عصر  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

خیلی سال پیش (احتمالا در مثنوی) حکایتی خواندم؛ نمی دانم داستانش واقعی است یا تخیلی. خلاصه اینکه بر اساس آن داستان، کسانی که متخصص تربیت فیل هستند و از فیل برای باربری کار می کشند، چکش کوچکی در دست دارند و هر چند وقت یک بار با آن چکش ضربه ای به جای مخصوصی از سر فیل می زنند تا در مسیر کار باشد و حواسش پرت جای دیگر نشود. اگر مدتی این ضربه را نزنند، فیل هوایی می شود و دیگر نمی شود از آن فیل، کار کشید. در واقع آقا فیله از جنگلهای هندوستان یاد می کند و دیگر حاضر نیست تن به کار دهد. در این جاست که می گویند فیل یاد هندوستان کرده!

انسان هم فیلی است که یاد هندوستان کردنش زیاد است. در نظام اداری ما به تبعیت از نظامهای مادی عالم، همه ابزارهای کنترل و نظارت، مادی و از بیرون است (یعنی همان چکشی که در دست فیلبان است) و کمتر از نظارت درونی سخن به میان می آید. نظارت درونی و تضمین سلامت رفتار اداری فرد با تقویت تقوا و ایمان و اعتقاد به قیامت و حساب و کتاب بهترین ابزار کنترلی است که متاسفانه جدی گرفته نمی شود و حتی گاهی به تخریب این نهاد می پردازند.

اگر به یاد داشته باشید بحث تخصص و تعهد و تقدم هر کدام بر دیگری همواره یکی از موضوعات بحث بوده است و گاهی مسخره می کردند که بدون تخصص، یک لولهنگ (همان آفتابه) هم نمی توان ساخت! این پاسخ مسخره، مغالطه ای برای کنار گذاشتن کامل شرط تعهد بوده و هست. در تعیین کاندیدهای مناصب مدیریتی و مهم تخصصی و البته غیر تخصصی، کمتر می توانید دنبال کسی بگردید که شرط تقوا و حسن سابقه در ایمان و دیانت برایش شرط باشد و آنچنان مهم باشد که متخصص درجه دوی متعهد را بر متخصص درجه یکی که تعهد دینی اش احراز نشده ترجیح دهد.

مهم ترین ابزار کنترل در مدیریت اسلامی، نظارت درونی و کنترل ایمانی فرد است. تا این روش جدی گرفته نشود و تقویت نشود، نباید انتظار داشته باشیم که اختلاس سه هزار میلیاردی اخیر آخرین اختلاس باشد و همچنان باید دنبال اختلاسهای فاضل خداداد و امیر منصور آریا و مشابه اینها گشت. آنهایی که کشف نمی شود و سندسازیهای صوری قانع کننده برایش فراهم شده که جای خود دارد!

تازه وقتی همه ابزارهای کنترلی بیرونی دست به دست هم دادند و اختلاسی را کشف کردند، به نوشدارو بعد از مرگ سهراب رسیده اند! اعتماد از دست رفته مردم را چگونه درمان می کنند؟! بدنامی که برای نظام ایجاد شده را چگونه از بین می برند؟! مدیر عامل بانکی که از قبل فکرش را کرده و تابعیت کانادا گرفته و الان هم رفته، چگونه محاکمه می کنند؟!


نوشته شده در  سه شنبه 90/7/12ساعت  10:35 صبح  توسط جواد پورروستایی 
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
دیکتاتوری و بازی با قانون!
قضاوت با خوانندگان!
ابهامات چک عودتی!!!
همان حکایت سنگ بزرگ؟!
امام جمعه؛ کفیل دولت یا وکیل ملت؟!
جیبهای خالی و ادعاهای واهی!
اجر شما با اقوام مدیران!
گوشهای ناشنوا و غصه های مردم!
بخور و بچاپ فوق العاده!
منتظر اقدام یا ابلاغیه؟!
[عناوین آرشیوشده]